تو مرا یاد کنی یا نکنی
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود گر نشود
حرفی نیست
اما
نفسم میگیرد
در هوایی که نفسهای تو نیست
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود گر نشود
حرفی نیست
اما
نفسم میگیرد
در هوایی که نفسهای تو نیست
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
بسم الله الر حمن الرحیم
بَدم می آید از کاندیداهایی که برای تبلیغ از جدول خیابان و سطل آشغال ها و دیوارهای سفید، آن هم نه باچسباندن عکس، بلکه با نوشتن با اسپری استفاده می کنند
بابا چرا کسی به این ها چیزی نمی گه؟!
نماینده مجلسی که اینطور با بی قانونی وارد مجلس می شود را خدا آخر و عاقبتش را بخیر کند…شاید بگید بابا این که چیزی نیست، برو ببین چه غلط های بزرگتری رو میکنن! اما خوب هر گناه و سا اشتباه بزرگی از جاهای کوچیک شروع شده!
حقشه که جریمه شان کنند تا خودشان پول رنگ کردن مجدد آنها را بدهند
به خدا آدم شرمش می شود، در سال ۲۰۱۲ میلادی یا همان ۱۳۹۰ شمسی هنوز بعضی ها تو عصر…هستند. در تبریز و حومه هم کم نبود از این چیزها! حالا در دور اول بود آدم می گفت از همه طیف کاندید بود،در دور دوم که به قول خودشان برگزیدگان بودند چرا؟!
اسمایلی داد و فریاد و آه ![]()
(البته می دانم که خود آن شخص ننوشته، اما خوب اینها می توانستند در جلسه ای مبلغانشان را توجیه کنند)
پ.ن: کاش نماینده مد نظرم(مخاطب خاص) هم این پست را می دید و حرفم را میشنید، این اولین گلایه ام از یک نماینده شهرم هست!
یا منتهی همم الطالبین
این روزها با تمام سعه صدری که در برخورد با افکار مخالف به خرج می دم، همش به این فکر می کنم که آدم ها چقدر عوض شده اند
در واقع بهتره بگم نسل های مختلفی که به دانشگاه میان چقدر عوض شدن! نسل های جدید دانشگاهی با خواسته های جدید و ایده آل های جدید و رفتارهایی متفاوت!
خیلی خیلی کم شدن کسایی که احساس بکنم هم خون و هم فکر هستیم…شاید مشکل از منه! بعضی وقت ها احساس می کنم که کوله افکار و اعتقاداتمو باید با خود کول کنمو دور شم از این جمع…اما می دانم که وظیفه ما ماندن هست و اول اصلاح خودمون و دوم اصلاح اطرافمون…خدایا به ما قدرت درک اونها رو و به اونها قدرت پذیرش مارو ببخش
دلم برای دوستای همدوره ای دانشگاهم تنگ شده
دوستانی که جانشونو برا هم فدا می کردند! وقت و سرمایه که چیزی نبود، اوج ادب و احترام در اوج صمیمیت بینمون جاری بود…دلم برای خواهران دینی ام تنگ شده…کسانی که حتی اگر کنار هم حرف ه نمی زدیم هم، حرف دل همو خوب می فهمیدیم!…سکوتمون هم دوست داشتنی بود…با هم فکر می کردیم که حق اسلام رو که به گردنمونه چطور تو خوابگاه ادا کنیم؟! با چندتا ماژیک و کاغذهای رنگی و تکه تکه، مناسبتی رو نمی ذاشتیم رد بشه و یادآوری نکنیم …ولی حالا با وجود پرینترهای رنگی و سیاه سفید و کاغذهای روغنی و اینترنت و لب تابو و هزار تا امکانات دیگه اما کسی حال یادآوری ایام الله و اتفاقات روز رو نداره! راستی راستی چرا…یادمه خوابگاهمون بلندگو نداشت، اما چند نفر بچه مسلمون با صفاداشت که خودشونو ملزم کرده بودن که شده با یک رادیوی قراضه و یا با صدای خودشون، هر کی تو بلوک خودش سحرها، اذان صبح رو پخش کنن…ولی حالا!… یا برای نماز جماعت، تمام سعیمونو می کردیم چه با حضور امام جماعت چه روزهایی که نمی اومدند، نماز جماعتون تعطیل نمی شد، حالا بماند که برای نماز جماعت صبح و … هم برنامه داشتیم…
امیدوارم هر جا هستند زیر سایه حق تعالی موفق و سلامت باشن
هر چی فکر می کنم که خوب ما همین درس هایی رو که بچه های الان می خونن رو با شدت سختگیری بیشتر و امکانات کمتر داشتیم، اما خوب پس چرا این روزها اینقدر “وقت ندارم” رو بیشتر از زبون آدم ها می شنوم!
در ادامه پستی که قبلا در اینجا نوشتم، همون دوستمون یکی دیگه از میل هاشو فرستاده. در زیر قرار میدم. البته ظاهرن تجربه ی نهی از منکری کس دیگری بود که فرستاده.
بسم الله
دیروز میخواستم با استاد نقشه کشی صحبت کنم و به اصطلاح نرمش کنم که یه کم بهتر نمره بده که استاد گفت بریم اون گوشه بشینیم برگه ات رو با هم ببینیم . من که هم کار داشتم هم حال نداشتم ، توی رودربایستی گیر کردم و رفتیم نشستیم و بعد یه دقیقه نگاه کردن برگه ، استاد شروع کرد به خاطره گفتن . . .
در همین حین یک پسر و یک دختر که به دلیل معذوریت های شرعی توصیفشون نمیکنم در صحن دانشگاه قدم میزدن و از جلوی ما رد شدن . خاطرات و مواعظ استاد که تموم شد بلند شدم برم که در دور برگشت اون دختر و پسر مقابل مزار شهدا دیدمشون . چند لحظه وایسادم ، وسایلی که دستم بود از جمله سه عدد جزوه سیالات و سه عدد نوشیدنی رو سپردم به شهدا و هون جا گذاشتم پیششون ، بعد یه یا علی گفتم راه افتادم طرفشون . خیلی آروم روی شونه پسره زدم گفتم یه لحظه تشیریف میارین . با دستپاچگی گفت :” من ؟! بله بفرمایید “. گفتم : ” به خانوم همراهتون بگین حجابشون رو درست کنن ” . و پسر که بهت و تعجب از چشماش می ریخت فقط گفت : “بله “
تشکر کردم و رفتم .
فرض ما به اینکه این کار یک کار الهی است، ادم باید خودش فکرش را بکند.
گاهی وقت های خود انسان هم در اشتباه است لیکن باید فکر کند که حالا این کاری من دارم می کنم واینقدر خشحالم که برای خدا اینکار را کردم اگر یک کسی بهتر از من این کار را انجام بدهد حاضرم این را به او بدهم و خوشحال تر هم بشوم برای اینکه او بهتر برای خدا کار می کند یا نه؟ اگر اینجا آدم فهمید نخیر اینطور نیست حاضر نیست این کار را بکند این خدایی نبوده اخلاص نبوده درش. هیچ فایده ندارد برای ما. خدا هم احتیاج به هیچ چیز ندارد احتیاج به اخلاص ما ندارد…
حضرت امام خمینی
از شبکه های اجتماعی خیلی خوشم می اد، نه از باب سرگرمی، برای اینکه هر کس اونطور که واقعا هست خودش رو نشون میده. به چی علاقه داره از همون پست شیر می کنه به چیزهایی که علاقه نداره لایک نمی زنه و مشارکت نمی کنه و برعکس و … . عکس هایی که قرار می دهند، متن هایی که می نویسند، فیلم هایی که می ذارند همه و همه. تمام اینها چیزهایی هست که در واقعیت کسی از خودش بروز نمیده، مخصوصا من که خودم دانشگاه هستم می بینم خیلی ها دو رو هستند. عقیده ی اصلیشون رو نمی گن، اگه می تونید تحمل کنید باید بگم مخصوصا خانم ها.
اینقدر واقعیت در این مدت در جایی مثل فیس بوک دیدم، چیزهایی که اصلا باور نمی کردم. تحمل اینکه بعضی ها در بعضی شکل ها دیدن خیلی سخته. اکانت FB رو حذف کردم، بگذار در مواجه همون دنیای دروغین اطرافیان باشم.
خدایا این فقط یک تیکه ی کوچیک از واقعیت های هر کس بود. چه خاکی توی سرم کنم وقتی که یَومَ تُبلَی السَّرائِر تو برپا میشه؟
باید چند چیز رو یاد بگیرم
۱- وقتی به چیزی نیاز دارم، به خاطر رسیدن بهش حاضر نشم از کسی فرمان ببرم.
۲- وقتی به چیزی نیاز ندارم، حاضر باشم که فرمان ببرم.
———————————————————————————————————–
در بهشت زهرای تهران، مزار یکی از شهدایی رو پیدا کردم که احترام خاصی براشون قائلم. تصور داشتن چنین ایمانی در اون زمان و استقامت و پایداری در اون عصر، در حالیکه اصلا جو انقلاب و حکومت اسلامی و … نبود. در گوشه ای از بهشت زهرا، جایی خلوت، کمی دور از سایر شهدا.
زنده باد یاد و خاطره شهدای هیئت موتلفه ی اسلامی: محمّد بخارایی، رضا صفار هرندی، مرتضی نیک نژاد ، حاج صادق امانی و سیدعلی اندرزگو
همین جمله امام خمینی برای این بزرگ مرد کافیه که گفتند، اگر ده نفر مثل سید علی داشتیم دنیا را فتح می کردم.
